" در ذهن کوچه های شهر"
سوسن میهن خواه
کافکا می گوید : " نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است. " نوشتن یک متن ، آفریدن است ، آفریدن یک اثر و حضور اثر یعنی بودن ، زنده بودن و غایب بودن در صف مردگان . تاویل دیگری از جمله ی کافکا را می توان در دو کلمه خلاصه کرد : "دغدغه ی جاودانگی ".
ما همه مرگ را می فهمیم و واقفیم که مرگ در ما بالقوه زندگی می کند و روزی بالفعل در خواهد آمد . تنها مرگ است که رویاهای ما را به زانو در خواهد آورد ، نوشتن به نوعی مقاومت در برابر نیستی و مرگ است.
اما چگونه است که با وجود تلاش های بسیار ، با نوشتن های مداوم و افزایش کتاب ها و سیاه مشق ها در قفسه ی کتابفروشی ها ، به این خواسته نمی رسیم ؟ چرا گاه سالها می گذرد و کمتر ترانه و شعری زینت بخش لبهای مردم سرزمینی می شود که همیشه دل به شاعران و نویسندگانشان خوش داشته اند ؟! چرا در ذهن و زبان مردم زمانمان حضور نیافته ایم ؟ می دانم همیشه دست هایی در کار بوده اند ، سیاست های غلط فرهنگی ، اوضاع نابسامان اقتصادی و اجتماعی و معضلاتی که جامعه ی مبتلا را در خود بلعیده و شاعر و نویسنده به عنوان عضو صادقی از جامعه و یک پای معرکه همواره در این آسیب ها سهیم بوده است .
اما چگونه می توان از یاد برد که اساسا کار هنر چیست؟ که هنرمند باید با احضار ارزش های غایب در جامعه ، با نگاهی همه سوگر، به سازوکاری مجهز شود که تمام قراردادهای عادی و ما لوف را بر هم بریزد و با گریز از هنجارهای مرسوم راهی برای ترسیم دنیایی به واقع زیبا تر ، قابل لمس تر و زیستنی تر بیابد .
و آنگاه که او جهان و زندگی و انسان را با همه ی نما ها و حس های آمیخته به هم دریابد ، بی گمان راهی ِذهن کوچه های شهرش خواهد شد ، بی حضور در صف مردگان .
